تبليغاتX
قمار عاشقانه
 هدیه ای از دوست ناشناس
دریا دلان همیشه صبورند دریا دلان همیشه پرتحمل اند دریا دلان همیشه سختی هارا به جان میخرند دریا دلان در مقابل ناکامی ها سکوت میکنند دریا دلان نامهربانی هارا به رنگ مهر می بیند دریادلان ار بیوفایی ها وفا میآموزند دریا دلان از زشتی ها زیبایی میافرینند میدانی چرا؟ زیرا دوست دارند که بتواند لبخند عشق و ایثار را برانان که دوستشان دارند نثار نمایند و این درسی اس از کتاب عشق و دلدادگی که تو این درس را فقط میتوانی درمکتب قلبی دور ار ریا وپرمهر بیآموزی پس بیا این کتاب را ای دوست بامن ورق بزن تا برگ برگ آن رشته افکار ترا به تارهایی زرین که حاکی ازمهر به دیگران ووفاداری و شکوه ایثار است بدل نماید اشگهایت را بزدای بیا کنارم بنشین تادریا دل شوی و بی نیاز به انسان هایی که مهر ووفاو عشق برایشان پوچ و مسخره ترین واژه است بیا وکنارم بنشین
|+| نوشته شده توسط ساحل عنایتی در جمعه ششم اردیبهشت 1387  |
 
خیلی سخت است وقتی همه کنارت باشند و باز احساس تنهایی کنی. وقتی عاشق باشی و هیچ کس از دل عاشقت باخبر نباشد . وقتی لبخند می زنی و توی دل گریانی . وقتی تو خبر داری و هیچ کس نمی داند . وقتی به زبان دیگران حرف می زنی ولی کسی نمی فهمد . وقتی فریاد می زنی و کسی صدایت را نمی شنود . وقتی تمام درها به رویت بسته است... آن گاه دستهایت را به سوی آسمان بلند می کنی و از اعماق قلب تنها و عاشق و گریانت بانگ برمی آوری که: « ای خدای بزرگ دوستت دارم!» و حس می کنی که دیگر تنها نخواهی ماند
|+| نوشته شده توسط ساحل عنایتی در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387  |
 سر گشته مهر الهی
اه ای خدای خوب و مهربانم دارم  با تمام وجود برات مینویسم دوست دارم صدایم رو بشونی و تپش  اهسته قلب شکسته ام  رو حس کنی .

خدای خوب. خدای مهربون. خدای بزرگ. چی برات بنویسم که حرفی برای گفتن نمانده . انقدر غم اندوه وجو م را فراگرفته که  حتی نمیتوانم اشک بریزم. اه که  نمیدانم  چطور گریه سر دهم  تا شاید ارام شوم اما نه  انگار گریه هم درمان درد این قلب  پر از اندوهم نیست

 خدای  خوب مرا  دریاب دیاب دریاب که.... تو میدانی  چرا به چنین  اندوه عجیبی دچار شدم چرا؟

   تو خود اگاهی به همه چیز پس اینقدر عذابم نده   شکنجه بس نیست؟  از غم اندوه  رهایم  کن.  اه که بی تو هیچم . نمیخوام  و نمیتوانم لحظه ای دوریت رو حس کنم اما  حال احساس تنهای میکنم و نا ارامم    کمکم کن کمک کن تا بتوانم به ارامش برسم و خالصانه تر از قبل باهات مناجات کنم.

 ای  کاش میشد  به عقب باز گشت و من دوباره.......................................................

 

 

|+| نوشته شده توسط ساحل عنایتی در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386  |
 خدایا ...

سلام خدا جون

این روزها اصلا خوب نیستم،حال و روز درست و حسابی هم ندارم، راستش تنها چیزی که باعث شده خودم و نگه دارم امید به تو و لطف و کرم بی همتای توٍ.

خدایا میدونی که در این وادی پر از وحشت و روزگار پر از غم تنها تویی که میتونی کمکم کنی. ای مهربان ترین مرا دریاب چونکه نگاهم به دستهای پر عظمت و نیرومند تو دوخته شده.

ای بخشنده ترین به من درست اندیشیدن را بیاموز. کمکم کن که دستهام جز برای نیایش تو به سوی کسی گشوده نشه و  چشمام جز حقیقت نبینه . خدایا مرا دریاب. دریاب...

|+| نوشته شده توسط ساحل عنایتی در شنبه دوازدهم آبان 1386  |
 خدایا

می دونم که هیچ احتیاجی به نوشتن نیست،تا که تو بفهمی چی میخوام بنویسم. در جایی که هیچ امیدی نداشتم و در تاریکی مسیرم رو گم کرده بودم ،تو چراغ راهم شدی،تو بودی که دست منو گرفتی و به سمت نور هدایت کردی.

در تنهایی و در خلوت پشت دیوار های سکوت تو بودی که سکوت رو شکستی و به من شهامت دادی و از صبر  حرف زدی.

دوست عزیزم من عشق رو با تو تجربه کردم، با تو بود که دیدن رو یاد گرفتم،با تو بود که فهمیدم.

تو گله ها و حرفهای منو شنیدی و با محبت به من دلداری دادی و اجازه دادی که با اشک هام دستهای پر مهرتو خیس کنم و باز تو بودی که با اشک هام نهال استقامت رو آبیاری کردی تا ریشه اش همه ی وجودمو در بر بگیره.

|+| نوشته شده توسط ساحل عنایتی در دوشنبه سی ام مهر 1386  |
  میدونی چرا خدا رو دوست دارم؟
آهنگری بود كه با وجود رنج های متعدد و بیماری اش عمیقاً به خدا عشق می ورزید. روزی یكی از دوستانش كه اعتقادی به خدا نداشت از او پرسید: «تو چگونه می توانی خدایی را كه رنج و بیماری نصیبت می كند دوست داشته باشی؟»

آهنگر سر به زیر آورد و گفت:«وقتی كه می خواهم وسیله ای آهنی بسازم یك تكه آهن را در كوره قرار می دهم. سپس آن را روی سندان می گذارم و می كوبم تا به شكل دلخواهم درآید. اگر به صورت دلخواهم درآمد می دانم كه وسیله مفیدی خواهد بود اگر نه آن را كنار می گذارم. همین موضوع باعث شده است كه همیشه به درگاه خداوند دعا كنم كه خدایا! مرا در كوره های رنج قرار ده اما كنار نگذار!»
|+| نوشته شده توسط ساحل عنایتی در دوشنبه سی ام مهر 1386  |
  اگر به صلاحم هست که.....
بار خدایا من انسانم به آنگونه ای که تو آفریدی . نمی توانم مثل فرشتگانت پاک و آسمانی باشم . گاهی فریب می خورم و گاهی فریب میدهم . گاهی ناشکر می شوم و گاهی خودخواهی وجودم را فرا می گیرد . اما همیشه همیشه همیشه پشیمان می شوم و به سوی تو باز می گردم چون آغوش تو همیشه باز است .پروردگارا می دانم که دعا سرنوشت بد را از ما دور می سازد. پس این بار نیز دست نیاز را به درگاه تو دراز می کنم و از کسی خواسته هایم را طلب می کنم که هیچ گاه بر سرم منت نمی گذارد . آرزوهایم را به تو می گویم . به تو که همیشه دوست منی . عاشق تر از همیشه سر بر آستان ملکوتیت می گذارم و در دل دعا می کنم و از تو می خواهم که اگر به صلاح است دعایم را مستجاب کنی.
|+| نوشته شده توسط ساحل عنایتی در جمعه ششم مهر 1386  |
 خدایا

مسافر

اهاااااااااااااااااي خداي آسمونا ؟!

 

صدامو مي شنوي ؟!

من ديگه بريدم .........

ديگه نمي تونم............

اخه بابا من كه مثل تو خدا نيستم كه صبرم بي نهايت باشه ، من يه انسانم ، يه انسان خسته و درمونده ...........

بابا من چه طوري بگم كه من از اين خاك خسته ام

                                        من دلم آسمون مي خواد !آسمون!

 

دارم مي يام !!! صدامو مي شنوي ؟؟؟!!! من دارم مي يام !!!

تو رو خدا كمكم كن !!! تو رو خدا ....................

مگه خودت نگفتي تو قدم اول رو بردار بقيه ي قدم هاش با من؟؟؟!!!!

من مي خوام قدم اول رو بردارم .........دلم مي گه تموم اون خواب هايي كه ديدم

 

آسموني بودن .........آسموني!!!!!

 

اهاي خاكي ها.......؟؟!!

از شما هم هيچي نمي خوام فقط تو نيايش هاتون براي يه لحظه هم كه شده اسمي از نيايش ببرين!!!!!

|+| نوشته شده توسط ساحل عنایتی در یکشنبه یکم مهر 1386  |
  دمی با خدایم هدیه ای از دوستی ناشناس

خدایا میدانم که صدایم استعداد به تو رسیدن را ندارد و میدانم تو و تنها تویی که باید صدای مرا بشنوی . میخواهم شروع کنم اما نمیدانم از کجا خدایا نه عارفم ,نه فیلسوف,نه فقیه ,نه زاهد آفریده تو و بنده شیطانم روزی از کرم تو میخورم و کمر به خدمت او بسته ام عمریست جز نافرمانی تو توشه ندارم وای اگر نخواهی امشب من صبح شود

: خداوندا! ای پناهگاه تبعیدیان! گریزگاه گریزندگان! مأمن پناهندگان! مأوای سالکان! ای امید محرومان و رانده شدگان! ای منجی به هلاک افتادگان و پای در گل ماندگان! ای نگاهدارنده بینوایان! ای چراغ در راه ماندگان! و ای شنوای ناله فریاد در گلو ماندگان!

: ای دست گیرنده دست از جان شستگان! ای سر فرا آورنده از تنها و آخرین در امید بیچارگان! ای گنج مخفی مستمندان! ای یکتای دو تا شدگان! ای بند زننده کاسه دل در خود شکستگان! ای مرهم زخم خوردگان! ای پناهگاه جداشدگان ! ای پشتیبان مستضعفان! ای پناه وحشت زدگان! ای فریاد رس اندوهگینان! ای قلعه آوارگان!

: اگر پناهنده به درگاه عز تو نشوم، به کجا پناهنده شوم؟ مطمئن تر از قلعه قدرت تو کجاست؟ کجا پنهان شوم امن تر از سایه مهابت تو؟ خدایا! گرگان درنده گناهانم مرا به دامن عفو تو آویخته اند، مرانم. و خطاهایم مرا نادرستی رفتارم مرا در زیر سایه پرده پوشی تو نشانده است، به کس منمایانم. آلودگیم مرا به چشمه عفو تو گسیل داشته است، راضی مشو که تشنه بمانم. خدایا! من از بیم کیفر تو و وحشت انتقام تو، نیز به تو پناه آورده ام. مولای خویش را آزرده ام و از ترس مجازات او دامن خود او را چسبیده ام.

: گل را شکسته ام و به دامان باغبان پناهنده شده ام. آب فطرت خویش گل آلود کرده ام و خالق را به شفاعت می طلبم. خدایا! نافرمانی تو کرده ام و از بیم نگاه خشم آلود تو به زیر شولای مهر تو پنهان می شوم.
|+| نوشته شده توسط ساحل عنایتی در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386  |
 شکرانه از برای رهایم

      خدای خوبم الان که دارم واست مینویسم خیلی دلم واست تنگ شده اما

      نمیدونم چرا گاهی اوقات اینقدر بی وفا میشم

      البته نه اینکه بخوام بی وفای کنم گاهی اینقدراسیر مشکلات ومسائل این دنیای مادی می شم که یادم میره که هر چی دارم و.ندارم

      از

      توست خدایا من هیچ وقت نخواستم تو زندگیم لحظه ای بدون یادت قدم بردارم. و اگر کوتاهی میکنم غفلتم رو ببخش و کمک کن اونی باشم که تو میخوای باشم

      خودت خوب میدونی همه امیدم توی زندگی تو هستی. فراموشم نشده  که تو این مدت اخیر چطور به صورت معجزه اسائی به  اراده تووبه وسیله یه انسان واقعی که مطمعنم از طرف تو بوده این همه از بار مشکلاتم کم کردی

       این تو  بودی که از بعد چند سال غم واندوه وبا وجود ان همه مسائل زیادی که داشتم چطور یک دفعه بیشترش  روبه راحتی حل کردی 

      تو رهایم کردی رهای رها .ومن اومدم به شکرانه این رهانی ازت شکرگذاری کنم تو که اینقدر بزرگی 

      به من هم یاد بده این قدر بزرگ باشم و بتونم  دلی بزرگ وسخاومتمند داشته باشم. به همه کسانی نیاز کمک دارند با خلوص نیت محبت کنم واز هیچ کمکی  برای شادی  دیگران دریغ نکنم

      ای خدای خوبم کمک کن از همه بدی ها فاصله بگیرم و راه انسانیت رو همیشه مد نظر داشته باشم

      اه ای خدی خوبم کمک کن نا یک انسان واقعی باشم و از انسان بودن لذت ببرم

      کمک کن تا علم خدا شناسی رو بیاموزم و در راه رسیدم به کمال اگاهانه قدم بردارم خدای خوب به بزرگیت قسم میدم که خوبشختی وخیر دنیا و اخرت رو برای اون فرشته نجاتی که برام فرستادی تا باری ازمشکلاتم بکاهد مهیا کن اون ادم بزرگ شادی از دست رفته ام رو دوباره بازگرداند اورا شاد کن و به هرچه لایقش میباشد به عافیت برسان

|+| نوشته شده توسط ساحل عنایتی در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386  |
 

خدايا

 ازت ميخوام

 عشقت را در درونم قرار بدي

ازت ميخوام

 کمکم کني تا بتونم با اخلاص و فقط به خاطر خودت به سويت بيايم

به سويت بيايم تا اوج

به اوج برسم و فقط به تو فکر کنم

خدايا

 ازت ميخوام

اين افکار پليد و پوچ

اين دلبستگيهاي دنيايي رو ازم دور کني

تا هيچ چيز جز عشق تو و فکر تو در وجودم نباشد

خدايا

ازت ميخوام

 عشقتو بهم بدي

و در کنار اون اين لياقت رو هم بهم بدي تا قدر عشقت رو بدونم و تا ابد عاشقت بمونم

خدايا

 بي ريا ازت ميخوام

 کمکم کني

کمکن کن خدا

|+| نوشته شده توسط ساحل عنایتی در جمعه هفتم اردیبهشت 1386  |
 و.....
جيرجيرك به خرس گفت:
دوستت دارم
خرس گفت:
حالا وقت خواب زمستاني است
من بهار برمي‌گردم وبا هم صحبت مي‌كنيم
و رفت.
..........................................
خرس از كجا مي‌دانست كه عمر جيرجيرك تنها 3 روز است

|+| نوشته شده توسط ساحل عنایتی در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386  |
 و....
حرفهاي زيادي براي گفتن دارم ولي.............

هميشه دنبال يکي هستيم که حرفامونو درد دلامونو غمها و غصه هامونو بهش بگيم ولي جالب اينجاست وقتي سر


عمل ميرسه نميتونيم اونجور که بايد حرفامونو بگيم
!

تا حالا حتما تجربه کردي؟ روزايي رو که مي خواستي حرف بزني و ،نزدي! حسي که بايد انتقال ميدادي و، ندادي
!

چرا؟


خودت هم نميدوني! اتفاقا کسي رو هم داشتي که بهش بگي ولي.....

بگذريم
.

زندگي همش حرفاي ناگفته است .حرفايي که هميشه به گور برده ميشن! به جاي اينکه به موقعش بيان شن و


جلوي کلي سوء تفاهما رو بگيرن
!

اي کاش به جاي اينکه اينقدر دنبال کسي باشيم که بتونه سنگ صبورمون شه ، سعي مي کرديم جرات گفتن رو


تو خودمون ببريم بالا تا هيچ وقت حرفامون سر گلومون قلمبه نشه ! خيليها هستند که ميتونند همون باشن که ما


ميخوايم ، ولي مهم اينه که با هاشون راحت حرف بزنيم و صحبت کنيم
.

اميدوارم روزي بياد که حرفي تو دلم نمونه
!

|+| نوشته شده توسط ساحل عنایتی در پنجشنبه پنجم بهمن 1385  |
 خلوت با خدا
سلام

ای خدای مهربونم

چقدر داغونم. از درون دارم منفجر میشم. از این دنیای پوچ  از این همه بدی از این همه دروغ خسته شدم بخدا خسته شدم.

ادم دلشو به کی خوش کنه هیچکی حرف دلو زبونش یکی نیست هیچکی

حتی......

اره حتی من منم باید به هیچکی نگم که تنهام. نگم تو این دنیا موندم بی کس بی یاور

اره نگم که دارم تو مشکلات دست پا میزنم  اره نگم که چقدر درد تو سینه دارم

نگم که همه بخاطر ظاهر دنبالت هستم اما.....

اما خدا جون این جونی که همیشگی نیست که بخوام بهش ببالم

من یه راه میخوام تا برسم بهت و از این همه بدی دروغ نامردی وخیانت دور بشم دیگه تحمل این همه....

چون میخوام به کمال برسم دلم  می خواد به اوج برسم و ...مرگ رو تو قشنگترین لحضات زندگیم تجربه کنم

وای خدا جون چیکارررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررکنم

دارم داغون میشم همش به ظاهر شادی خنده گردش تفریح دوست خانواده اما....

از درون تنها

خدایا تو خودت دلم شاد کن دلم خیلی دلم گرفته و الان با بغض دارم برات مینویسم جوابم منو بددددددددددددددددددده

خدای مهربونم تنها نذار این قمار عاشقانه رو به عشق تو ساختم  تا عشقم رو تو قمار باهات ببازم

 

 

|+| نوشته شده توسط ساحل عنایتی در چهارشنبه سیزدهم دی 1385  |
 خیلی جالبه بخون
يک روز بعد از ظهر وقتي اسميت داشت از کار برميگشت خانه، سر راه زن مسني را ديد که ماشينش خراب شده و ترسان توي برف ايستاده بود .اون زن براي او دست تکان داد تا متوقف شود. اسميت پياده شد و خودشو معرفي کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم. زن گفت صدها ماشين از جلوي من رد شدند ولي کسي نايستاد، اين واقعا لطف شماست .وقتي که او لاستيک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد, زن پرسيد: من چقدر بايد بپردازم؟ و او به زن چنين گفت: شما هيچ بدهي به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطي بوده ام. و روزي يکنفر هم به من کمک کرد¸همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي¸بايد اين کار رو بکني. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه! چند مايل جلوتر زن کافه کوچکي رو ديد و رفت تو تا چيزي بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولي نتونست بي توجه از لبخند شيرين زن پيشخدمتي بگذره که مي بايست هشت ماهه باردار باشه و از خستگي روي پا بند نبود. . او داستان زندگي پيشخدمت رو نمي دانست¸واحتمالا هيچ گاه هم نخواهد فهميد. وقتي که پيشخدمت رفت تا بقيه صد دلار شو بياره ، زن از در بيرون رفته بود ، درحاليکه بر روي دستمال سفره يادداشتي رو باقي گذاشته بود. وقتي پيشخدمت نوشته زن رو مي خوند اشک در چشمانش جمع شده بود.در يادداشت چنين نوشته بود: شما هيچ بدهي به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطي بوده ام. و روزي يکنفر هم به من کمک کرد،همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي،بايد اين کار رو بکني. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!. همان شب وقتي زن پيشخدمت از سرکار به خونه رفت در حاليکه به اون پول و يادداشت زن فکر ميکرد به شوهرش گفت :دوستت دارم اسميت همه چيز داره درست ميشه
|+| نوشته شده توسط ساحل عنایتی در چهارشنبه سیزدهم دی 1385  |
 کمک کن تا من.....
 

میشه  همه چیز رو از نو شروع کنم؟

 

 میشه از نو شادی از دست رفته ام رو بیابم؟

 

 میشه غم و انده رو از خودم دور کنم  ؟

 ای وای چه کنم دوباره اون ادم شاد سرحال گذشته باشم  چه کنم بتونم کسی رو دوست داشته باشم و از عشق فرار نکنم؟

اخه دوره خودم یه حصاری کشیدم که ادمها تا کنار اون حصار میتوند بیان اما راهی برای ورد به دریچه قلبم نذاشتم .

میخوام یه انسان واقعی رو بیابم و دوستش داشته باشم یعنی میتونم؟

|+| نوشته شده توسط ساحل عنایتی در چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385  |
 هدیه ای با ارزش از نوشته های دوست ناشناسم نیما
دوست داشتم یک پرنده زیبا وکوچک وساده داشتم ولی روحش به اندازه تمام رویاهای من به اندازه تمام خیالاتم بزرگ باشد. به اندازه تمام دنیا وهستی وفراتر از آن. صدای قلب کوچکش را بتوانم بشمارم واو پر بزند زیر باران به اوج آسمان وخیال مرا همراه خود سازد.پرنده ای کوچک که خوشبختی را پیدا کند آنقدر توان پر زدن داشته باشد تا مرا به خط چهارم ذهنم برساند.دوست ندارم لحظه ای پلک بزنم واو نباشد.او برود به اوج جنون برود به انتهای مرز خون او برود ودر امتداد خط پروازش من الفبای عشق را هجی کنم.او برود به مهمانی مهتاب ومرا نیز با خود ببرد.ببر به آنجایی که همهه چیز حکایت از معصومیتهای از دست رفته دارد حکایت از معصومیت خود او. پرنده ها خیلی بی پناهند ولی میتوانند پناهی برای آرامش ما در نوشته ها باشند و در رویاها.پنده ها بعضی وقتها خیلی تنهایندولی حس زندگی در آنها موج میزند.جاری هستند قتی دلگیر میشوند میپرند وقتی خوشحال میشوند میپرند وقتی ناراحتند میخوانند وقتی خوشحال هستند هم میخوانند راستی آنها درد دلهاشان را به که میگویند.پرنده کوچک خوشبختی من بزرگ شو آنقدر بزرگ ومرا ببر به آنطرف ذهنت مرا از آن بالا چگونه میبینی موجودی هول انگیز جسمی ترسناک چرا پرنده ها از ما میترسند چرا بروی دست ما نمینشینند چرا با حضور ما پر میزنند و میروند بالا بالا وبالاتر انگار واقعاً مرارا پناه خود نمیبینند. ما آرامش آنها را برهم میزنیم. پرنده ،پرنده من من دوست دارم لحضاتی برایم از دنیای خودت بگویی دنیای ساده زیبا ولحظات پروازت از عشقت از طپش قلبت از شمار بال زدنهات پرنده راستی تو هم مثل من چشمت را بروی دنیا میبندی تو هم از این آشفته بازار من میروی ودوستش نداری؟ کاش مهمان دستم میشدی پرنده من راز مرا از مهتاب بپرس من با او رازها دارم اگر دوست داشتی روی دست من هم بنشین ولی من تورا بخاطر پروازت سکوتت آرامشت ذهنت ووسعت روحت دوست دارم
پرنده من پرنده خوشبختی من
|+| نوشته شده توسط ساحل عنایتی در سه شنبه چهاردهم آذر 1385  |
 
سلام

مدتی است اصلا نمیتونم کلمه ای بنویسم تمام ذهن وروحم دستخو ش غم اندوهی شده که نابهنگام در وجودم چیره شده.

 البته شاید از نظر ظاهری قابل لمس نباشه  اما از نظر روحی ذره ذره به تخریب مشغول است.

نمیخوام نوشتهایم بوی غم  اندوه داشته باشد

به همین دلیل نمینویسم تا شاید شادی از دست رفته ام بازگردد

و غم واندوهم کاهش یابد.

 شاید نیاز به یه سنگ صبور دارم که ساعتها براش اشک بریزم وذجه بزنم 

 تا بتونم.............................................  

|+| نوشته شده توسط ساحل عنایتی در جمعه دهم آذر 1385  |
 

حرف هاي دل

يکي دو تا که نيست

زياد است

به کسي هم نمي توان گفت هر چيز را

مشغله پس چيست

سوختن و ساختن و دلهره دلهره ترديد شدن

بايد از چشمان کسي از جنس - خودم - گذشت

بايد به هر چه پاکي و عاشقي و لطافت است خنديد

بايد بد بود

مي داني ؟

شب ها که به خواب مي روم فکرت را براي صبح مي کشم

صبح آزادم و تا غروب فقط يه حس مبهمي

اما غروب

اما انگار غروب با ياد تو مي آيد

جوري که مرا باز به تو مبتلا کند

مي داني ؟

ياد گرفته ام چيزي که نيست را قبول کنم

ياد گرفته ام عاشق چيزي که اجازه اش را دارم باشم

هميشه به اندازه بر دارم

و براي رفتن از کسي کمک نگيرم

از افتادن بيزارم

و وقتي مي افتم به کسي اجازه نمي دهم دستم را بگيرد

جوري آمدي که ذهنم به گردنه سکوت خوابيد

راحت باش زيباي من

اين دمادم ها به زودي مي گذرند

و از تو براي مني که انتفار ترين مهره اين بي پهناي ژرفم

مي ماند يک خاطره سياه

مثل تمام آنهايي که مرا مبتلا کردند

به چيز هاي بدي مثل اين تاريکي و تنهايي

و يک دليل بزرگتر براي بد بودن

چيزي عظيم

بعد از اين اگر کسي را به حکم عاشقي زمين زدم

وجدانم راحت است

ديگر از اين که کسي را خار مي کنم

دلم نمي لرزد

تو هم نباشي آسمان آبي مي شود

تو هم نباشي من صبح ها خميازه مي کشم

تو هم نباشي شب با ستاره

يا بي ستاره کمي غمناک است

حتي اگر تو هم نباشي من زندگي مي کنم

فقط وقتي نيستي

کمي بيشتر غمگين مي شوم

کمي زود تر آرزوي فراموشي مي کنم

مي گذرم

به زودي کسي از جنس خودم هم نيست

مي ميرد -

به خاطرات تمام کساني که نخواستند باشند


و من قبول کردم

باز هم قبول مي کنم

زيرا

غير از اين باشد مي بُرم

تنهايي زيبا ترين نعمت بود

حالا با تو يا بي تو

مي نوازم و مي خوانم و دمي هم کم مي گريم

اما اشک هاي مرا کسي نمي بيند

لازم نيست

فقط خداوند باشد

تو هم نباشي ملالي نيست

|+| نوشته شده توسط ساحل عنایتی در چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385  |
 
 هزار جهد بکرد که سر عشق بپوشم                             نبود بر سر اتش میسرم که نجوشم

به هوش  بودم که از اول  که دل به کس نسپارم                شمایل تو بدیدم نه عقل  ماند و نه هوشم

 

|+| نوشته شده توسط ساحل عنایتی در چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385  |
 و اما دیگر.......
ديگر اين دل آن دلي نيست که در آرزوي يک يار با وفا باشد ، اين دل از بي وفايي خود نيز بي وفا شده است.... ديگر اين دل آن دلي نيست که در انتظار يک همزبان و هميار باشد ، اين دل از تنهايي خرد خرد شده است.... ديگر اين دل آن دلي نيست که کسي را دوست داشته باشد ، اين دل از شکست و بي محبتي بي احساس شده است.... ديگر اين دل آن دلي نيست که در تب و تاب يک لحظه عاشق شدن باشد ، بي قرار باشد ، چشم انتظار باشد ، اين دل از انتظار خسته شده است.... ديگر اين دل آن دل سرخ و با احساس نيست ، اين دل احساساتش همه سوخته شده است.... ديگر اين دل آن دل پر غرور نيست ، اين دل غرورش شکسته شده است.... ديگر اين دل هيچ همدل و عشقي را ندارد ، آري اين دل اينک تنهاي تنها شده است
|+| نوشته شده توسط ساحل عنایتی در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385  |
 و اما اینبار بدون خدا

امشب بازم دلم گرفته يه حاليم بين اضطراب و انتظار و ترس دلم گرفته ميخواد بباره کاش الان توي خلوت ترين و دراز ترين خيابون دنيا بودم و شديدترين بارون در حال باريدن بود کفشامو در مياوردم تا سنگها و ريگهاي خيابون حقيقت سختيه راه رو يه بار ديگه در باور پاهام زنده ميکردند چند تا نفس عميق مي کشيدم هر از گاهي ماشيني که با سرعت از کنارم مي گذشت منو ياد رفتن مي انداخت ياد اينکه سواره يا پياده بــــا يد بري و نا اميد شدن قدم هات از متولد شدن يعني مرگ و من نا اميد شدم از رفتن کاش مي شد فرياد کشيد کاش ميشد با صداي بلند گريه کرد بدون اينکه نگران نگاه هاي تمسخر آميز و يا حتي دلسوزانه ديگران بود منه بي تو،منه بي تو تنهاترين تنهاي دنياست کاش ميشد فراموش کرد و بي خيال همه چيز شد

من بي تو ، من بي تو آخرش از غلتيدن توي اين دنياي لجني خسته مي شم حالا هم خسته شدم ولي اون موقع کاري مي کنم که به همه ثابت بشه خيلي بيشتر از اون چه که فکر مي کنن ديوونم بي تو چه مي شه کرد؟ بي تو بايد توي تلخ ترين ثانيه ها لباسي از جنس غربت پوشيد و توي دراز ترين بيراهه دنيا گريست و رفت بي تو بايد توي غم بار ترين لحظه ها جان داد و مُرد بي تو ......... هر روز صبح خورشيد تکراري از انتهاي اين جاده بالا مياد و به من ميگه يه روز ديگه هم شروع شد اما در حقيقت يه ديروز ديگه شروع شد

بي تو ميرَم اما ميدونم آخر اين راه بن بسته ميرَم اما ميدونم آخرش به همون چيزي مي رسم که از اون مي ترسم آخر همه بي تو بودن ها نيستي و پوچيه ميرَم اما ميدونم اين همه قدم و اين همه رفتن وقتي معني دار ميشه که عطر وجودت رو از انتهاي اين جاده احساس کنم . ميرَم اما بي توچه سخته رفتن . ميرَم و با شکسته ترين دل دنيا زير لب زمزمه مي کنم 

|+| نوشته شده توسط ساحل عنایتی در دوشنبه بیست و دوم آبان 1385  |
 

مي دانم. من خوب ميدانم که دوست داشتن گناه نيست.من ميدانم که اين مردم نا خواسته گناه ميکنند و خود را گول مي زنند من خوب ميدانم که انان ندانسته عشق را با هوس اشتباه مي گيرند و باز خود را گول مي زنند من خوب ميدانم که گل بي وفا نبوداما لقب بي وفايي را بخاطره بلبل به جان خريد من خوب ميدانم که گناه سوختن شمع از پروانه نبود چون شمع خود محو تماشاي جمال پروانه بود پس بايد مي سوخت من خوب ميدانم که آدميت از روز ازل مرد. خوب ميدانم که آرامش و آسايش از هستي بريده شد به خاطره گناهي نا خواسته انجام دادند... من خوب ميدانم که جز تو کس ديگري را عاشق نخوا هم بود و تو خوب ميداني که چگونه با صداقت دوستت داشتم و شايد دوستم دا شتي.. پس ما هم گناه نکرديم اما نميدانم به چه جرمي از هم جدايمان مي کنند . يا به چه جرمي لقب بي وفايي را به گل دادند وسنگد لي بلبل را از ياد بردند ويا عشوه گري ها ي پروانه را نديدند و شمع را به سوختن لقب دادند و گفتند که اين سوختن حق اوست .. و نمي دانم که به چه جرمي اين همه جرم زاده شد؟ اما حرکت براي هر کدام از ما تعريفي متفاوت دارد

|+| نوشته شده توسط ساحل عنایتی در یکشنبه بیست و یکم آبان 1385  |
 رویا
رويا

باز من ماندم و خلوتي سرد
خاطراتي ز بگذشته اي دور
ياد عشقي كه با حسرت و درد
رفت و خاموش شد در دل گور
روي ويرانه هاي اميدم
دست افسونگري شمعي افروخت
مرده يي چشم پر آتشش را
از دل گور بر چشم من دوخت
ناله كردم كه اي واي اين اوست
در دلم از نگاهش هراسي
خنده اي بر لبانش گذر كرد
كاي هوسران مرا ميشناسي
قلبم از فرط اندوه لرزيد
واي بر من كه ديوانه بودم
واي بر من كه من كشتم او را
وه كه با او چه بيگانه بودم
او به من دل سپرد و به جز رنج
كي شد از عشق من حاصل او
با غروري كه چشم مرا بست
پا نهادم بروي دل او
من به او رنج و اندوه دادم
من به خاك سياهش نشاندم
واي بر من خدايا خدايا
من به آغوش گورش كشاندم
در سكوت لبم ناله پيچيد
شعله شمع مستانه لرزيد
چشم من از دل تيرگيها
قطره اشكي در آن چشمها ديد
همچو طفلي پشيمان دويدم
تا كه در پايش افتم به خواري
تا بگويم كه ديوانه بودم
مي تواني به من رحمت آري
دامنم شمع را سرنگون كرد
چشم ها در سياهي فرو رفت
ناله كردم مرو ‚ صبر كن ‚ صبر
ليكن او رفت بي گفتگو رفت
واي برمن كه ديوانه بودم
من به خاك سياهش نشاندم
واي بر من كه من كشتم او را
من به آغوش گورش كشاندم
|+| نوشته شده توسط ساحل عنایتی در یکشنبه بیست و یکم آبان 1385  |
 
 
بالا